و ماه رمضان رفت ...

خرید بک لینک

چه روز ها و شب های پر احساسی رو پشت سر گذاشتم ،

چه با برکت بود برام این مهمانی خدا ، واقعا خدا برام سنگ تموم گذاشت و اینماه رمضون بهترین ماه رمضون کل عمرم بود ،،،

چه لحظه های نابی که اشک توی چشمام حلقه می زد و احساس می کردم که چقدر خدا رودوست دارم ...

اما این روز های من روز های بی حسی و بی احساسی شده ،

روز هایی که انگار پرنده دلم خوابه ! به جایی پر نمی کشه و حس خاصی نداره ...

انگار واقعا داره مهمانی تمام میشه ، انگار ماه رمضون داره می ره و برکاتش روهم با خودش می بره ...

فردا عیده و باید خوش حال باشیم اما راستش نمی تونم خوش حال باشم ! اصلا نمیتونم خوش حال باشم ...

شیطون قراره از زندان آزاد بشه ، سفره با برکت ماه رمضون قراره جمع بشه ، لحظههای احساس و عشق نمی دونم قراره که چقدر کمتر بشه یا شاید اصلا به صفر برسه ...

نگرانم ... می ترسم .... چ طور خوش حال باشم !!

دیشب توی مسجد گوهر شاد با دوست خوبم نشسته بودیم ، از برکات این ماه حرف میزدیم و لطف و رحمت خدا که شامل حالمون شد . دوست داشتیم دعای وداع با ماه رمضون روبخونیم . اما صدای مداحی اونقدر بلند بود که نمی شد . دیگه دیر شده بود و وقت رفتن. موقع خداحافظی وقتی با هم دست دادیم ، دستمو رها نمی کرد ، چند لحظه ای همین طوربه زمین خیره شد و بعد هم زد زیر گریه ...گفتم چرا گریه می کنی ؟! با همون حال گریه یه اشاره ای به صحیفه سجادیه کرد و گفت"ماه رمضون تموم شد و یک وداع نخوندیم ... " انگار عزیزترین کسشو از دستداده بود ...

من چنین دوستی از کجا پیدا کنم دیگه ؟!

یک حسی به من می گه فلانی ! برگرد ! این دوست و این حرم با برکت ارزششو داره...

موندم چیکار کنم ...

خدایا خودت راهنماییم کن ...


سوسوی دل...

ما را در سایت سوسوی دل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1397 ساعت: 19:29

صفحه بندی